عنوان یک

توضیح برای عنوان یک

عنوان دو

توضیح برای عنوان دو

رویش پوچ



فصل رویش است و پاره های وجودم سست تر می شود
بی چشم بی هوش بی گوش
بر آب شناور خواهم شد
 ترک هایم پر می شود
خورشید جذامین صلیبم راذوب می کند
پروازی نیست
پرندگان در توهم بال می گشایند
آسمان کاغذ کاهی  مچاله است
رود در توهم به دهان تلخ دریا فرومی رود
باتلاق بی انتهاست
آینده خاکی است چسبناک
رویشی در کار نیست
دوباره دوباره روزها شبها
بی چشم بی هوش بی گوش









دست نوشته هایِ یک سکوت یاب

چنان که سکوت نِشستُ و فریادی بر نخاست
و رازم برای همیشه مدفون گشت
صداها انواع مختلفی دارند بعضی هایشان آنقدر بلند است که اگر هم نخواهی بشنوی ناگذیر به شنیدنش هستی ، مثل صدای انفجار
بمب یا خمپاره یا صدای فریاد ، اما بعضی صداها آنقدر ضعیف است که اگر هم بخواهی بشنوی ، غیر ممکن است ، مثل صدای بیرون زدن جوانه گندم از داخل دانه اش، یا صدای ترک خوردن تخم مرغی که جوجه ای در دل آنست، کار من پیدا نکردن صداست ، البته صداهایی که کمتر کسی قادر به شنیدنش است ، من دنبال سکوت هستم، سکوت مطلق ، فرض کنید که چه تعداد انسان ممکن است داخل یک شهر زندگی کنند و گاهی پیش آمده که کسی در همسایگیتان بمیرد وبقیه تا چند روز از مرگش بی اطلاع باشند و فقط از بوی تعفن است که به اصل ماجرا پی می برید ، اما من با حس بویایی کاری ندارم چرا که دیرتر عمل می کند، من با رد شدن از کنار ساختمانی می توانم تشخیص بدهم که نفس می کشند یا نه و اگر کسی نفس نکشد پس قطعا مرده است ، این را من زودتر از بقیه متوجه می شوم یا حتی اگر نفس های کسی به شماره بیافتد بازهم متوجه می شوم، در حقیقت شغل من یافتن مرده هاست، قبل از آنکه بوی تعفن بدهند. در این فکرم که اگر خودم روزی بمیرم حتما بعد از شروع به تخریب جسدم پیدایم می کنند، چون تنها زندگی می کنم و دوستان چندانی ندارم. چه اهمیتی دارد ؟ تخریب جسد م که لطمه ای به من نمی زند و فقط افرادی که پیرامونم هستند از بویش عاجز خواهند شد. اولین باری که متوجه شدم قدرت شنواییِ ام خیلی زیاد است بچه بودم ، آن وقت ها هنوز برادرم زنده بود، مشکل تنفسی داشت ، روی تختش مثل همیشه آرام دراز کشیده بود ، یکدفعه سکوت مطلق شد ، احساس کردم صدایی کم شده که پیشترها بود با همان بچگی به مامان گفتم ولی او خندید ، وحشت زده اصرار کردم وباز هم خندید و باور نکرد، یکساعت گذشت ، صدای گریه مادرم بلند شد ، برادرم مرده بود و این بار مامان گریه کرد. برای اولین بار در زندگی مفهوم این سکوت را فهمیدم. دیروز بحث عجیبی در موسسه لرزه نگاری در گرفت آنها توقع داشتند که من صدای حاصل از اصطکاک لایه های در عمق زمین و یا صدای ترک خوردنشان را بشنوم که به این طریق از بروز زلزله ای که هر لحظه امکان داشت رخ دهد خبر بدهم ، نمی دانم شاید هم بتوانم چنین صدایی را تشخیص دهم ، شاید بعد از ترک خوردن لایه ها صدای متفاوتی بلند شود . تقریبا بیشتر ساعات روز به خاطر شغلم بیرون از خانه هستم ، چند ساعتی که بر می گردم برای خواب و استراحت مختصری است ، درون راه پله به سرعت به سمت آلونکم می روم اصلا دوست ندارم با یکی از همسایه ها برخورد کنم، آنها همیشه یکجور حرف می زنند ، یک جور کنجکاوی می کنند ، آلونک من تشکیل شده از اتاق کوچک ِ سربی رنگ با اثاثیه مختصری که مدتهاست از نفس افتاده اند، پنجره کوچکی دارم که رو به ایستگاه قطار باز می شود پر از ازدحام آدم های سر در گم که  همیشه در رفت و آمد هستند، صبح ها سر حال و شب ها خسته  و عصبانی اند. دختر بچه ای را هر شب همین موقع که پنجره را باز می کنم می بینم همراه مادرش است دور ستون ها سر خوش و شادان پیچ می خورد و بازی در می آورد.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم ، از این خانه و اثاثیه به شدت چندشم شد ، چطور اینجا می توانم زندگی کنم، به سرعت و صبحانه نخورده از خانه بیرون زدم ، طبق معمول به گشت زنی در خیابانها مشغول شدم ، هیچ سکوتی نبود همه زنده و سرحال بودند سطح خیابانها خیس خورده بود و بوی نم می داد ، خبری از خورشید یرقان زده نبود ، مرگ مرا با خودم آشتی می داد ، نمی دانم چرا بی اختیار این جمله از ذهنم گذشت، خوشحال بودم که امروز مرگی در کار نبود ، پاسی از شب گذشت ، به خانه رفتم سعی کردم بخوابم، خوابم پر از اشباحی بود که فریاد می کشیدند و مرا سرزنش می کردند اما من ساکت بودم، عنکبوتی که دیگر نمی توانست تار بتند و در آتشی فرو افتاد. نیمه های شب با صدای کوبشی بر در، از کابوس بیدار شدم ، یکی از همسایه ها بود، می گفت پیر زن تنهایی که در همسایگی زندگی می کرده مرده است. چطور امکان داشت! پس چطور من حس نکرده بودم؟ عقیم شدم دیگر آن من سابق نیستم، دیگر ارزشی ندارم .فورا اخراج می شوم و همین آلونک را هم از دست می دهم، فکری به نظرم رسید ، باید لیستی تهیه می کردم از آدم های پیری که هر لحظه احتمال مرگشان بود اما این کافی نبود پس جوانتر ها چه؟ صبح زودتر از همیشه و نامطمئن  از خانه بیرون زدم. خودم را گول می زدم فقط یک راه داشتم آنهم اینکه خودم ذره ذره سکوت را جاری کنم، آماری مثل گذشته ، روزی مرگ یکی دو نفر را باید گزارش می دادم، مرد پیری را به خاطر آوردم که در بستر بیماری بود ، مدتها بود که در رنج بود باید زودتر راحت می شد و این اولین سکوتی بود که به طور غیر طبیعی به وجود آوردم ، بالش را روی دهانش گذاشتم نتوانست مقاومت کند ،مدت کوتاهی دست و پا زد و سپس بی نفس شد برای همیشه ، آنقدر درب و داغان و مریض احوال بود که همه از مرگش خوشحال شدند، خیالم راحت شد بازهم شغلم را داشتم، خیلی مضحک است. ناجی،  قاتل شده بود .
به دشتی پر باد پناه آورده ام می دانم راه به جایی ندارم، دیر یا زود دستم رو می شود تا کی می توانم این بازی مسخره را ادامه دهم کار ابلهانه ای کردم. دخترک بازهم امشب دور ستونها چرخی زد ، با گونه های سرخ از سرما به سرعت به همراه مادرش دور شد درست ندیدم ولی انگار برایم دست تکان داد ، بهار در راه است دیگر هیچ صدای رویشی را نمی شنوم این از همه چیز عذاب آورتراست، بهار برایم مفهومش را از دست داده است.امروز که بیدار شدم حس کردم شنواییم بازهم ضعیف تر شده ! امروز باید صدای نفس چه کسی را خاموش کنم، گیجم، از خانه بیرون می آیم به امید یافتن جسد، به چند مریض بد حال سر می زنم ولی هیچکدام تنها نیستند و نمی شود ساکتشان کرد ، نزدیک غروب است اگر کسی مرده باشد آبرویم می رود ، می فهمند که من عقیم شده ام. باید به خانه بر گردم ولی به سرم میزند که به ایستگاه قطار بروم  که دخترک را از نزدیک ببینم، قطاری می ایستد و سیل جمعیت بیرون می ریزد ولی دخترک در بین آنها نیست.









هیچ است

هر چند خيام از ته دل معتقد به شادي بوده ولي شادي او هميشه با فكرعدم و نيستي توأم است ...

ازين رو همواره معاني فلسفة خيام در ظاهر دعوت به خوشگذراني مي كند اما در حقيقت همه گل و  بلبل، جام هاي شراب، كشتزار او جز تزئيني بيش نيست، مثل كسي كه بخواهد خودش را بكشد و قبل از مرگ به تجمل و نزيين اتاق خودش بپردازد . ازين جهت خوشي اوبيشتر تأثرآور است . خوش باشيم و فراموش بكنيم تا خون، اين مايع زندگي، كه ازهزاران زخم ما جاري است نه بينيم! روي ترانه هاي خيام بوي غليظ شراب سنگيني مي كند و مرگ از لاي دندان هاي  كليد شده اش مي گويد: خوش باشید

در رباعيات، شراب براي فرو نشاندن غم و اندوه زندگي است  ، كيف بكنيم، اين زندگي مزخرف را فراموش بكنيم . مخصوصًافراموش بكنيم، چون در مجالس عيش ما يك ساية ترسناك دور مي زند .  اين سايه مرگ است، كوزه شراب لبش را كه به لب ما مي گذارد آهسته بغل گوش مان مي گويد : من هم روزي مثل تو بوده ام، پس روح لطيف باده را بنوش تا زندگي رافراموش بكني!

بنوشيم، خوش باشيم . چه مسخره غمناكي ! كيف؟ زن، معشوق دمدمي . بزنيم بخوانيم، بنوشيم كه فراموش بكنيم پيش از آن كه اين ساية ترسناك گلوي ما را درچنگال استخوانيش بفشارد . ميان ذرات تن ديگران كيف بكنيم كه ذرات تن ما راصدا مي زنند و دعوت به نيستي مي كنند و مرگ با خنده چندش انگيزش به ما مي خندد.



اي بيخبران شكل مجسم هيچ است،

وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است.

خوش باش كه در نشيمن كون و فساد،

وابستة يك دميم و آنهم هيچ است!

............................................................

مي خور كه بزير گل بسي خواهي خفت،

بي مونس و بي رفيق و بي همدم و جفت؛

زنهار بكس مگو تو اين راز نهفت:

هر لاله كه پژمرد، نخواهد بشكفت.










سوسکهای بی شاخک


امان از سوسکهای بی شاخک
چشمهای بی مغز
لبهای بی گوش
سیگارهای بی دود
امان از دکتران ِ بیمار
مسکنهای بی سُکن
شبهای بی خواب
امان از همسایگان بی سایه
جاده های پیچ در پیچ که  پیچ می خورند به سمت ناکجا

امان از آسمان شکافتۀ بی مسافر ابدیت
امان از رود بی آهنگ
سمت ِ بی سمت
مرگ ِ بی رنگ









بی نام


آخرین نفسم را قی می کنم



آینه را که تصاویر سیاهم را پی در پی می سوزاند


مِهر،می بلعم، در دالانهای ِ حکاکی شدۀ چرک


جنون جنین کبود مصلوب ، در رحم مرگ


کلاه چرم ِشوکران


صدای خون


صدای خون


روی نقش گورها


تمامت می کنم


صورت ،شکافت می دهم


کابوسپاره، می شوی









Arachne

تست وبلاگ....
این وبلاگ به زودی راه اندازی میشود